کافه بلاگر

یه کافه ی حال خوب کن، واسه بلاگرایِ باحال
کافه بلاگر

یه کافه بلاگریِ دنج؛ که هدفش تزریقِ حس و حالِ خوب به بلاگر هاس!
برنامه زیاد داریم واستون؛ دمِ در بده! بفرمایید داخلِ کافه! جا واسه همه هست.
همه دعوتین ; ) حتی دوستاتون!
قرارِ ما هرشب ساعت 21:00
کافه بلاگر؛ به صرفِ حالِ خوب☕☺

آلبوم یادگاری
نویسندگان

روی میز

گزینه ی "دوست داشتن" هم بود

من

دستانت را برداشتم... 


☕محمد مرکبیان 


۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰
سِناتور تِد

از قافله جا ماندم

تا هم قدمت باشم....

تا در طبق تقسیم

راضی به ‌کمت باشم....


☕علیرضا آذر 

📖 اثر انگشت


۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰
سِناتور تِد

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد


ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد


بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم


مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد


شاید این باغچه ده قرن به استقبالت


فرش گسترده و در دست گلایل دارد


تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز


ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد


کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز


می خرم از پسرک هر چه تفأل دارد


یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت


یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد


هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها


تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...


☕سید حمیدرضا برقعی

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰
سِناتور تِد

  

ساعت ۷ صبح یک روز جمعه بود که تصمیم گرفتم شوهر داشته باشم. دقیقا فردای عروسی دخترعمویم، از خواب که بیدار شدم دیدم جایش خالی ست! پدرت را می‌گویم. اولش شک کردم نکند جای یک چیز دیگر خالی شده و من جای شوهر اشتباه گرفتم! دو سه باری در رختخواب غلت زدم و هر چقدر فکر کردم تا به یک نکته آبرومندانه ‌تری برسم، باز می‌رسیدم به شوهر. یعنی حالا که فکر میکنم از همان عروسی دیشب دقیقا همان وقتی که همه مردها دم در سالن عروسی منتظر خانم‌ها ایستاده بودند و سرشان غر می‌زدند و کسی نبود عروسی را کوفتم کند و بچه را بیندازد روی دوشم تا با کفش پاشنه بلند، بچه تنبان خیس شده را خرکش کنم و با مژه نصفه کنده شده اشکم را دربیاورد که به‌‌خاطر خستگی‌اش نمی‌رویم دنبال عروس، دقیقا همان موقع، در اوج آزادی دلم شوهر خواست!‌ جای گند زدن پدرت در زندگی مجردی‌ام خالی بود و من تصمیم گرفتم جایش را پر کنم!


اولین گزینه‌ام بهروز پسر عمو اسدالله بود. چون که دم دست‌ترین گزینه بود. خانه‌شان کوچه پایینی بود. با خودم گفتم همین الان هم بخواهد من را بگیرد، با احتساب زمان ته ریش زدنش و توالت رفتنشان و رسیدنشان به این‌جا تا ۹ صبح دیگر ازدواج کرده‌ایم. موبایلم را برداشتم و به بهروز پیامک زدم: «کی وقت داری ازدواج کنیم؟»


می‌گفتند بهروز مغز پزشکی است. اما عمو اسدالله می‌خندید و می‌گفت نطفه‌اش از خودم است، حرف مفت است! راست هم می‌گفت. هنوز هم عمو اسدالله با این هیکل و دو من سیبیل به کیسه صفرا می‌گوید صفورا! همیشه هم از این اندامش به نیکی یاد می‌‌کرد چون هم نام زن عمو است! هرچقدر هم بهروز می‌گفت صفرا یک کیسه بوگندوی ضایع است‌، باز هم عمو خودش را لوس می‌کرد و داد می‌زد کیسه صفورای من کیه؟؟ زن عمو هم هربار ریسه می‌رفت و می‌گفت: ‌من من‌!

با این حال می‌گفتند بهروز مغز پزشکی است! نه این‌که فکر کنی پزشک است نه! از وقتی یکی از دوره‌های کمک های اولیه را ثبت‌نام کرده بود و تنفس مصنوعی یاد گرفته بود، فامیل ندید بدید ما دکتر صدایش می‌کردند! زن‌عمو هم می‌گفت پسرش یکجور منحصر به فردی تنفس مصنوعی می‌دهد که تمام فرورفتگی‌ها آدم پف می‌کند می‌زند بیرون! خانوادگی می‌گفتند از وقتی بهروز این‌قدر مهارت پیدا کرده دیگر پایشان به دکتر باز نشده!

یعنی اگر بهروز پدر تو می‌شد می‌توانستی افتخار بکنی که پدرت مکتبی جدید در علم پزشکی ایجاد کرده که یبوست و آرتروز و ورم پانکراس را هم با تنفس مصنوعی درمان می‌کند!


بهروز هنوز جوابم را نداده بود. یک حالت بیشتر نداشت؛ قضیه را کف دست زن عمو کیسه صفورا ‌گذاشته، او هم از ترس این وصلت خودش را به مردن زده! یعنی کارش این است! تا آن روز۶۲ بار بر سر هر قضیه‌ای که به مغزش فشار می آورد سریع خودش را به مردن ‌زده بود تا فضا را متشنج کند! آخرین بار می‌خواست ٨٥ تومان را جلوی جمع تقسیم بر سه کند. چون عددش رند نبود مغزش داغ کرد و خودش را به مردن زد تا کم نیاورد!

پیغامی از بهروز آمد: «نمی‌تونم! مامان صفورا مرده!»

از کوره در رفتم. پسرک بیکارِ بی‌عار یا شوخی‌اش گرفته بود یا بازی زن عمو را باور کرده بود.

برایش نوشتم: «‌محل نذار زنده میشه! کی میای خواستگاری؟»

دوباره بهروز پیغام داد: «‌مرده!»

در همان روز اول وارد چالش عروس و مادر شوهر بازی شده بودم؛ خنده‌ام گرفت!

از خنده سر و ته شده بودم که مامان با لباس مشکی در اتاقم را باز کرد. از شکل نشستنم روی صندلی جیغی کشید و گفت: «زن‌عمو صفورا جدی جدی مرد!»


زن‌عمو کیسه صفورا ساعت ۷ صبح جمعه مرده بود. بهروز و مادرش صفورا پیغام من را خوانده بودند و به حماقت من آن‌قدر خندیده بودند که باعث فشردگی عضلات قلب صفورا شده بود.

بهروز هم تا توانسته بود تنفس مصنوعی وارد کرده بود و باعث ترکیدگی شش‌های مادرش شده بود! مرگ غم‌انگیزی بود. می‌گفتند جسد صفورا نیم متر با زمین فاصله داشت و هوای پر شده در بدنش خالی نمی‌شد! بهروز دیگر عمرا با من ازدواج می‌کرد. خودت هم می دانی که بهروز پدرت نشد اما فردای مرگ صفورا مسیر ازدواجم تغییر کرد و با کسی آشنا شدم که فکر کردم چرا پدرت یک خلبان نباشد...!

قربانت - مادرت


[ادامه دارد ..]


☕مونا زارع


+ در ضمن! قالبِ جدیدمون از پهنا تو حلقِ سرانِ نظامِ سلطه ی جهانی!

۱۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰
سِناتور تِد

برشی از یک کتاب 📚

پُک زدن به سیگار هیچ معنایی ندارد الا نوعی لجاجت با خود و حتی لجاجت در تداوم نوعی عادت. 

عجیب ترین خوی آدمی این است که می داند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می دهد و به کرات هم. هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت با خود به سر می برد, و هیچ دیگری ویرانگر تر از خود آدمی نسبت به خودش نیست!


☕محمود دولت آبادی  

📓سلوک

۱۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰
سِناتور تِد


داستان کوتاه


در کودکی عاشق بادکنک بودم. امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم.

اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم...  ولی ترکید. فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم. نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد می ترکد!

بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم، ظرفیتش را نداشت آن هم ترکید! فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم.

بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود نه دوست داشتنم را زیاد نشان دادم نه بیش از حد بزرگش کردم ولی آن هم برای من نماند

بردمش پیش دوستانم و در یک چشم بر هم زدن صاحبش شدند!

بادکنک بعدی را خیلی اتفاقی از دست دادم... وسط روزهای خوبمان وقتی همه چیز خوب پیش می رفت افتاد روی بخاری و تمام...


رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم، همان جا به آن نگاه کردم و گفتم تو آخرین بادکنکی هستی که دوست دارم. رفتم خانه و آن را در کمد گذاشتم. 

نه بغلش کردم... نه زیاد بزرگش کردم...  نه به کسی نشانش دادم... اینطور دیگر هیچ خطری تهدیدش نمی کرد... 

یک دوست داشتن یواشکی...  یک دوست داشتن از راه دور... یک دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد... هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شوم هنوز هست... 

یک روز وقتی رفتم سراغش دیدم که خیلی کوچک شده...  خیلی پیر شده...


همان جا بود که فهمیدم دوست داشتن را باید یاد گرفت...  فهمیدم به دست آوردن کسی که دوست داری تازه اول ماجراست... دوست داشتن نگهداری می خواهد...  

من بادکنک های زیادی داشتم ولی دوست داشتن را هیچوقت یاد نگرفتم


☕ حسین حائریان


۱۷ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰
سِناتور تِد


نمی توانم نامت را در دهانم

و تو را

در درونم

پنهان کنم...

گل با بوی خود چه می کند؟

گندمزار با خوشه اش؟

طاووس با دمش؟

چراغ با روغنش؟

با تو سر به کجا بگذارم؟

کجا پنهانت کنم؟

وقتی مردم،

تو را در حرکات دست هایم،

موسیقی صدایم

و توازن گام هایم

می بینند.

☕ نزار قبانی


۲۲ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰
سِناتور تِد

من مست و تو دیوانه

ما را که برد خانه؟ 

صد بار تو را گفتم

کم خور دو سه پیمانه

☕ مولوی

+ امیدوارم این کافه، پاتوقِ باحالی باشه واسه همه ی بلاگرای باحالی که دنبالش میکنن! و امیدوارم وقتایی که اینجا هستین حالتون خوب باشه و لذت ببرید!

+ قرارِ ما هرشب ساعتِ 21:00؛ کافه بلاگر

۵۶ نظر موافقین ۳۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۰
سِناتور تِد